پارت صد و هشتم :

بعد از ورودش به حیاط، اندکی داخل ماشین نشست و چند ‌بار نفس عمیق کشید تا با آرامش بیش‎تری پا به خانه بگذارد. نفس‌های تند و عصبی‌اش که روال عادی گرفت وارد خانه شد. لباس راحتی پوشید و درحالی‌که بوکشان به طرف آشپزخانه می‌رفت گفت:
- بوی لازانیا میاد. نوش جونتون.
دور از چشم دیگران چشمکی برای مژگان زد:
- حس بویاییم قویه. مگه نه؟
مژگان لبخند شیرینی به لب نشاند:
- بله. اگر می‌د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    دست گلت درد نکنه عالی بود مریم بانوی عزیز خسته نباشی قلمت مانا دستانت توانا عزیزم 🙏🏻❤🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • میم

    1

    احساس میکنم عروسی بهروز بود،دیگه هیچی نمتونه آتیه رو گریان کنه😠😠🙏

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    مثل همیشه بی نظیر فقط بازم منتظر بودم سیاوش و *** یه شب رویایی داشته باشند نشد 🤭

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    0

    خداقوت. عالی بود مثل همیشه

    ۱ سال پیش
  • مینا

    0

    بیشتر شخصیتا تو احساسات این پارت نقشداشتن از همشون لذت بردم قلمت همیشه موندگار باشه و برامون بنویسی مریم جون دست و پنجت درد نکنه♥️

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    کارت درست و عااااالی خانم جاری مثل رمانت👌👌👌 پارتها منظم وطولانیه حتی پارتای هدیه هم راس ساعت میذاری واقعاخداقوت

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم. از دقتتون دلگرم میشم.🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • الهه

    0

    از سیاوش بعیده اینقد فالگوش واسته🤭🤭🤭 منم جای مهتاب خجالت کشیدم😅😅😅

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    0

    نگاه سیاوش و مهتاب به همو خیلی دوست داشتم میدونه تو دل مهتاب چی میکذره اما دوست نداره بازم تو زندگیش عذاب بکشه و به هرشکلی داره داوودو دور میکنه😥😥😥😥

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    آره واقعا. حس بین این دوتا خیلی عمیقه 💞💞

    ۱ سال پیش
  • تارا

    0

    نمیدونم چرا حس میکنم اتیه بخاطر ازدواج بهروز و غم عشق ازدست رفته قدیم داشت اشک می ریخت..

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😥😥😥😥😥

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    خیلی خیلی عالی دستتون طلا ایشالله برین کربلا😉

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم. زنده باشی نسترن عزیز♥️

    ۱ سال پیش
  • تارا

    0

    سپاس بابت هدیه امشب خانم جاری ...چقد به دلم نشست..

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    1

    این پارتم مثل همیشه درجه یک فقط موندم این تغیییر مثبت آتیه رو به فال نیک بگیرم یا بد🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️